شوق

آقا جان! چهقدر دلم گرفته است.
نه از غم ظلم. نه از بيداد زمانه. نه از جفاي ياران.
... كه از طنين قدمهايت. از رايحهي ياسوارت. از شوق ديدارت.
آقا جان! ديگر نااميدي بس است. ديگر شكوايه نخواهم كرد. ديگر بر مظلوميت تو و ما نخواهم گريست كه گريه از ظلم كار شيعه نيست. شيعه وقتي شيعه است كه حيات را با انتظار بياميزد. انتظاري كه سرا پا شور است و تكاپو. اميد است و پايداري. و پايداري، حق شيعه است.
آقا جان! چهقدر دلم گرفته است.
نه از اندوه بيعدالتي. نه از حرمان روزي. نه از تنگي رزق.
... كه از اميد به امروز و فردا آمدنت. از ذوق نيوشيدن آواي مناجاتت. از پژواك دعاي «الهي! عظم البلاء، و برح الخفاء، و انكشف الغطاء و انقطع ...» و به اين فراز كه ميرسي، دلت نميآيد از قطع اميدت بگويي، كه خود بيش از ديگران به فرج اميد داري.
آقا جان! ديگر ياد گرفتهايم كه براي زود آمدنت بايد نمازمان را سر وقت بخوانيم و با توجه. كه به ديدار خويشان و كسان برويم و عيادت بزرگان. كه دست نيازمندان را به حد وسعمان بگيريم و از مال دنيا هر چه را فراموش كنيم جز انفاق. كه در پيامكهامان هم در سلام پيشقدم باشيم و جلودار. كه به قانون احترام بگذاريم حتا دور از چشم مجري آن. كه ... كه اگر چنين نباشيم، روزي هزار ختم قرآن كردنمان به نيت فرجت، پشيزي هم ارزش نخواهد داشت.
آقا جان! چهقدر دلم گرفته است.
نه از غصهي فلسطين. نه از ظلم بر عراق. نه از هجران لبنان و افغانستان و سودان.
... كه از خوشي وعدههاي ديروزها. از رسيدن هر چه شتابان فرداها. از آزادي آزادهگي. از گسست زنجيرهاي بندهگي غير. از رهايي سرزمينهاي غصب شده. از سونامي امواج بيداري الهي.
آقا جان! چهقدر دلم ظهور ميخواهد. چهقدر شوق حضور دارم. چهقدر دلتنگ بيعت با انصافم. چهقدر از اينهمه كار زمين مانده در عجبم. چهقدر از اين مقدار عمل انجام نشده در حيرتم. چهقدر بر سهولت رسيدن به لقاءت سرگشتهام. چهقدر از رفتن فرصتهاي پيشين در افسوسم. و چهقدر اميدوار به انجام اين همه، پس از پيبردن به راز سادهگياش.
آقا جان! ...
بيا ... بيا كه شيعيانت، راه را پيدا كردهاند.
گُلآب

باران، ريز و يكريز ميبارد. نسيمي ملايم، موجي نرم روي آبگيرهاي جابهجاي خيابان ميسازد. خنكاي بهاري، صورتها را مينوازد و رقص بنفشههاي رنگارنگ در اين نسيم و خنكا، طراوتي مضاعف به جدول ميان دو طرف خيابان ميبخشد. هر از گاهي چند قطره باران با اين نسيم خنك از شيشهي نيمه باز پنجرهي خودرو به صورت مرد ميپاشد. صداي زنگ پيامك، مرد را به خود ميآورد. به آرامي چشمش را به طرف گوشي ميگرداند. از آينه مياني خودرو و بعد آينهي بغل نگاهي به پشت خود مياندازد. در عين حال از سرعت نرم خودرو به شكل محسوسي ميكاهد. نگاهش از لابهلاي برف پاككنها تابلوهاي كنار خيابان را ميكاود. كمي جلوتر، لب خيابان، جايي براي توقف خودرو با تابلوي مخصوص يافته و در آنجا ميايستد. كمربند ايمني را كمي جابهجا كرده ، ترمز دستي را ميكشد.
- «نون يادت نره!»
لبخندي مليح بر لبان مرد مينشيند. چشم به ساعت ديجيتالي روي تاكسيمتر چرخانده و از روي عادت نگاهي به آسمان مياندازد تا خورشيد را در ميانهي آن ببيند. و باز هم لبخندي مليح و سر تكان دادني از روي بيحواسي. گوشي را روي داشبرد گذاشته و با خود چيزي زمزمه ميكند: «مثل اينكه خورشيد خانوم نميخواد از مرخصي سه روزهش برگرده!»
در اين بين، شلوغي اندكي، كمي جلوتر از محل توقف و در پيادهروي مجاور، نظرش را جلب ميكند. نگاهش را تيز كرده و دقيقتر ميشود.
- «نه، واقعا نونواييه... الحمدلله. اينم از قسمت امروز!»
در حالي كه با يك دست، مقداري از پولي كه از صبح كار كرده را از زير روكش داشبرد برميدارد، با دست ديگر كمربند ايمني را آزاد ميكند و طبق معمول بدون آنكه شيشه را بالا كشيده و يا در خودرو را قفل كند راه نانوايي را پيش ميگيرد. چند قدم تا نانوايي را خيلي معمولي سير كرده و از اينكه چترش را از خودرو نياورده مسرور است و در حاليكه چشمانش را ريز كرده، سعي ميكند مسير بارش باران را دنبال كند كه به نانوايي ميرسد. پيش از او دو مرد و يك پسربچه در صف نان ايستادهاند كه منتظر شروع پُخت مجددند. مرد به آرامي پشت سر پسرك قرار گرفته و به شكلي كه ديگران بشنوند سلام ميكند. همه به طرف صدا برگشته و با صداهايي در هم جوابش را ميدهند. پسرك كه چتر بالاي سرش، مسير ديدن صورت مرد را مسدود كرده، آن را كنار كشيده و او هم سلام ميكند. مرد با همان لبخند هميشهگي، لحن كودكانهاي به صدايش داده و سلام مجددي به پسرك ميدهد: «سلام، آقا! خسته نباشي.»
- «ممنون»
پسرك اين را گفته و با ديدن دسته كليد در دست مرد، از جاي خود سرك كشيده و تاكسي زرد و تميز او را ورانداز ميكند و نگاهي گرم به صورت مرد مياندازد و مرد هم باز اينبار لبخندي تحويلش ميدهد.
نفر جلويي پسرك كه پيرمردي است سالخورده با پالتويي بلند و كرم رنگ و شانههايي نمور از ريزش آرام باران، در حاليكه كلاه شاپوي خود را نيمه از سرش برداشته، دستي بر سر كمپشت خود كشيده و از نانوا ميپرسد: «شاطر آقا! فردا هم پُخت داريد؟»
شاطر هم درحالي كه با دقت، چانههاي گرد شدهي خمير را در كفهي ترازوي ديجيتالي گذاشته و در هر بار توزين آن، نيشگونوار كمي به خمير ميافزايد، از همانجا با صداي بلند ميگويد: «آره حاج آقا. الآن يه مدته تصميم گرفتيم ديگه تعطيلي نداشته باشيم. روزي يك ساعت و نيم از كارمون كم كرديم و عوضش هر روز در خدمتتونيم.»
- «خدمت از ماست بزرگوار. خدا خيرتون بده. ايشالله سفرهتون هميشه پر بركت باشه... آره بابا جون. اينطوري مردم هم سفرهشون خالي از نون نميمونه. آره بابا. خدا خيرت بده.»
جملهي پيرمرد كه به پايان ميرسد، به آرامي به عقب برگشته و مرد را خطاب قرار ميدهد.
- «اينطوري خيلي بهتره. الآن يه دونه بربري ميگيرم واسه ناهار و شام. فردا صُبم يكي ميگيرم واسه صبونه و ناهار. همش دو نفريم ديگه. هم نون بيات نميشه و حروم، هم برشتهش بيشتر ميچسبه... هه هه هه هه...»
مرد هم با خندههاي او ميخندد و زير لب زمزمه ميكند: «الحمدلله»
شاگرد نانوايي در حاليكه از پشت كوره بيرون ميآيد، با عجله آستينهاي تا روي آرنج بالا زدهاش را پايين آورده، دكمهي سر آستين را با دقت و سريع بسته و با كف دست، اضافهي آب وضو را از پهناي صورتش ميگيرد و پاروي نانوايي را جلوي شاطر ميگذارد و با يك يا علي او را متوجه خود ميكند.
دقايقي از قرار گرفتن چانههاي پهن شدهي خمير در كوره نگذشته كه شاطر يكي يكي نانها را وارسي ميكند تا با اطمينان از خوب پختنشان، سري اول را روي پيشخوان بگذارد.
نفر اول، دو نان پيچيده در روزنامهي باطله از شاطر گرفته پولش را ميپردازد.
- «شما پدر جان؟»
شاطر اين را به پيرمرد ميگويد. پيرمرد هم بدون جواب، پسرك پشت سرش را به جلو راهنمايي كرده و ميگويد: «تو اول بگير بابا جون. من عجله ندارم.» پسرك كه تا الآن كلي اين پا آن پا ميكرد تا نوبتش برسد، بدون آنكه متوجه شود پيرمرد نگراني را از چهرهي معصومش خوانده بوده، ممنوني گفته و دستهي چتر را به سمتي خم كرده و از شاطر يك عدد نانش را پيچيده در روزنانهاي باطله گرفته، به زير بغلش ميزند تا داغي آن دستش را نيازارد. بعد با عجله به سمت خيابان ميرود و با احتياط پا روي خط عابر پياده ميگذارد كه از دور اتوبوسي را در حال نزديك شدن ميبيند. پسرك براي رفتن ترديد ميكند. پيرمرد كه حالا نانش را از شاطر گرفته با ديدن پسرك، صدايش ميكند.
- «وايسا بابا جون. وايسا با هم رد شيم.»
وقتي پيرمرد هم به لبهي خيابان ميرسد، اتوبوس ديگر در چند متري آنهاست كه با ديدن آن دو نيش ترمزي زده و پيش از رسيدن به خط عابر، كاملا توقف ميكند. پيرمرد كه حالا دستهاي سرد پسرك را در مشتش جاي داده، سرش را بالا گرفته تا رانندهي اتوبوس را ورانداز كند. راننده با لبي خندان و حركات دو دست به نشانهي تعارف، منتظر عبور آنها ميماند. پيرمرد هم با بلند كردن دست، تشكري كرده و همراه پسرك از روي خط عابر ميگذرند تا به آن سوي خيابان بروند.
مرد كه در حال پيدا كردن اسكناس مناسب، اين صحنه را ميبيند، رو به شاطر مثل قبل، واژهي «الحمدلله» را تكرار كرده و پول نانش را ميپردازد. شاطر هم با يك «خدا بده بركت» نگاهي به آسمان انداخته و ميگويد: «بارونم باروناي امروزي. قبلنا فقط بلا ميباريد. الآن سه روزه شكر خدا آسمون گلآب رو سر مردم افشون ميكنه. شهر رو چه طراوتي گرفته.» مرد كه حالا در بخار برشتهگي نان گم شده، با شاطر همنوا شده و حرفش را تصديق ميكند:
- « آره والله. خدا رحمتش رو هيچ وقت ازمون دريغ نكنه. بذار بباره. اين بارون نشونهي رحمته. يا علي آقا شاطر!»
- «يا علي آقا جون. به سلامت.»
شاطر اين را ميگويد و بقيه نانها را به ميخهاي روي ديوار ميكوبد تا انباشت آنها موجب خمير شدنشان نگردد.
مرد حالا داخل خودرو جاي گرفته و نان تا شده را هم با روزنامهاي كه شاطر دور آن پيچيده بود در كابين عقب قرار داده است. پس از آنكه مرد استارت خودرو را ميزند، با آرامي پيچ راديو را هم گشوده و راه ميافتد. از راديو صداي گويندهي خبر به گوش ميرسد. مرد پيچ صدا را بيشتر ميكند.
- «... اين گزارش ميافزايد كه تعرضات غربيها به كسانيكه در راه عزيمت به بلاد اسلامياند، افزايش يافته است.»
گويندهي خبر كمي مكث كرده، سپس با شور و هيجان ادامه ميدهد: «شنوندهگان عزيز! به خبري كه هماكنون به دستم رسيد توجه فرماييد... در دومين سالگرد آزادي و فتح سرزمين فلسطين و اولين سالگرد آتشبس بين قواي اسلام و جنود كفر، نماز جمعهي هفتهي آينده، به امامت حضرت صاحبالامر صلواةاللهعليه و با حضور جناب عيسيبنمريم عليهالسلام و جمع كثيري از مؤمنين سرزمينهاي گوناگون در قدس شريف برگزار ميگردد. به همين منظور پيامي از جانب آن حضرت صادر گرديده كه متن آن پيام بدين شرح است... بسم الله الرحمن الرحيم... و قضينا بنياسرائيل في كتاب لتفسدون فيالارض مرتين و لتعلون علوا كبيرا، فاذا جاء وعد اولاهما بعثا عليكم عبادنا اولي باس شديد...»
گوينده همچنان در حال خواندن پيام ميباشد و مرد نيز گوش دل به آن ميسپارد. با پايان يافتن قرائت پيام، مرد دست خيس از بارانش را از پنجرهي خودرو به داخل آورده، نگاهي به كف آن كرده و با به خاطر آوردن واژهاي كه شاطر در وصف باران اين سه روز ساخته بود، زمزمهگونه باز هم تكرار ميكند: «الحمدلله»! و بعد صورتش را با گلآب متبرک ميكند.
او « عزیزِ احمد » است
می گویند برایش دعا کنید . می گویند هر آن امکان پروازش هست . می گویند او رفتنی است . می گویم از اول هم نبود که حالا بخواهد برود . می گویم اصلا بگذارید برود ، بگذارید بپرد . چرا بال و پرش را می بندید ؟ مگر او برای این جا است که پا بندش می کنید ؟ می گویند شطح می گوید نه شعر . می گویند شطح در لغت بیان امور و رموز و عباراتی است که وصف حال و شدت وجد را کند و ظاهرا از آن بوی خود پسندی و ادعا و خلاف شرع استشمام شود . می گویم خلاف شرع که جای خود دارد ، او کافر به هر خود پسندی است . می گویند او چرا این قدر برایت عزیز است . می گویم او شاعر دردهای پنهان من است . او شاطح « رودخانه ی رؤیا » ی من است . او نور را دیده و آن را هوار می کشد . او چون شاعران بزدل این روزگار ، در چمن زار جوایز ادبی شیطان غلت نمی زند . او از سرچشمه ی زلال ولایت آب می نوشد . می گویم مگر نشنیده اید که چه سرفرازانه اذعان می کند که « آقای خامنه ای دست ما را به دامن خورشید خواهد رساند . آقای خامنه ای برای دل های خونین ما که افق گرفته ی عاشوراست ، چراغ نیمه ی شعبان را خواهد افروخت . آقا ی خامنه ای خانه های گلی ما را در کوچه ی بنی هاشم ثبت نام خواهد کرد . آقای خامنه ای ... » . می گویند او مجیز گوی حکام است . می گویم تا باشد ، نور حاکم باشد . می گویم مجیز نور را گفتن سگش شرف دارد به کُرنش در برابر ظلمت . می گویم سروده های زخمی اش از برای « زهرا » ی مرضیه را خوانده اید ؟ می گویم آه جان سوز کوچه ی بنی هاشم را از نفس او شنیده اید ؟ می گویم دل تنگی های « علی » را در چاه تنهایی او نیوشیده اید ؟ می گویم او برای دینش می سرود . نه برای دنیای خیلی ها . می گویم در آن سوی دور دست ، کسی منتظر اوست . و آن منتظر کسی نیست جز « رسول » . آخر او « عزیز احمد » است .
« احمد عزیزی » را می گویم ...
چشم فتنه كور باد*

آقای من ! اولاد یهودای اسخریوطی باز بر خروشیده اند
اولاد یهودا نیرنگشان را به کار بسته اند
اولاد یهودا به بهانه ی تکریمت ، پسر عمّ تو را به استهزاء گرفته اند
و عمویت اسماعیل ، سر بر بالین هاجر ، از ورای حِجرش ، با دیده ایِ تر ، نگاه نگرانش را از گنبد خضراء پسر عمّ ات بر نمی دارد
چشمان جدّ اعلایت ابراهیم هم گریان است و گاه ، تری آن تا ایوان مسجدِ اَلخلیل هم می رسد
آقای من ! اولاد یهودا اندیشه ی پسر عمّ ات را بمب فتیله ای می دانند و غافل از این که دور زمانی است که خود ، فتیله ی انصاف را پایین کشیده و چراغ ایمان را فوت کرده اند
و یهودای اسخریوطی ، آن گاه که در صدد فروختن مولای خویش به فریسیان بر آمده بود ، همه ی این روزها را می دید و دلش برای اعمال اولادش غنج می رفت ، حال آن که خدای تو اراده کرد تا عذاب او را در همین دنیا تدارک دیده و به صلیبش بکشند و تو را به صعود برساند
آقای من ! اولاد یهودا ، دست در دست باراباس لندهور ، در تلاش اند تا هم چنان نشان اعجازت را محو کرده و تو را ناتوان از معجزه بنمایانند و آن کنند که قوم صالح با شتر اعجازی کرد . باراباس در تمام سرزمین فلسطین و در زیر هر درخت چه ی زیتونی که ایلعازر را می یابد ، هم چون 1975 سال گذشته ، او را تابانده و بند بند بدنش را از هم گسسته و با عربده فریاد می کشد که دیگر اثری از میت زنده شده با دم یسوع نجار وجود ندارد و اسخریوطیان ، شادمانه ، اعمال باراباس را به نظاره نشسته اند و با هم پچ پچ می کنند که هیچ نگویید ، او هم چون فریسیان و دیگر اقوام یهود ، جزیی از قوم برگزیده ی خداست و خدا اراده کرده است که اولاد احمد را با دستان این قوم برگزیده ، تکه تکه کند و هم چنان هیچ نگوییم !
آقای من ، ای یسوع مقدس ! اولاد یهودای اسخریوطی از سال ها پیش از این برای خوش آمد این قوم به اصطلاح برگزیده ، سر بَرنابای حواری را نیز به زیر آب کردند تا شاهد وعده ای را که داده بودی هم چون ایلعازر نابود کنند . برنابایی که آن شب با چشمانی براق و لبانی خندان ، جمله به جمله ی کلامت را کتابت می کرد و در خیلی جاها از یوحنای زیبا رو و متای عجول هم در نوشتن پیشی می گرفت . آن شب پر ستاره ای که همه ی غصه ها را از دل حواریون وفادارت زدود . و آن جمله ی اهورایی که جانی دوباره به دل پر از ترس فیلیپ بخشید . ناتانیل را به اوج آسمان آرزوها برد . با پطروس آن کرد که تو با ایلعازر نکرده بودی . یعقوب را آرامشی ابدی بخشید . آندریاس با آن به پیش گویی های اشعیاء نبی ایمان آورد . توماس به عدالت خدا پی برد . لوقا آرزوی بودن در آن روز را کرد . و مرقس از فکر درک نکردن آن بر خود لرزید . و باز هم برنابای امین ، با تمام وجود آن را بر دل سپرد که ...
« همانا که خدای آفریده گار ما یکی است و من بنده ی خدایم و راغب هستم به خدمت نمودن رسول الله که شما او را مسیا می نامید ... ای خدا ! غیرت شریف تو مرا آتش می زند و خود نمی توانم خاموش باشم . راست می گویم که پسر ابراهیم همان اسماعیل بود که واجب است که از نسل او بیاید مسیا که ابراهیم به او وعده شده بود که همه ی قبایل زمین به او برکت یابند ... »
آقای من ، ای پسر عذرا ! و آن گاه که تو وعده ی آمدن پاراکلیت را دادی ، همه شعفی عجیب در دل خود حس کردند الا یهودا که به انتهای سست ایمانی رسیده حتا تو را هم تکذیب می کرد . چه رسد به فارقلیط یا همان احمد .
آقای من ! و حال امروز در دوره ای که زرتشتیان چشم به راه سوشیانس پیروزگراند و برهمایان ، کریشنا را انتظار می کشند و بودائیان ، بودای پنجم را و یهودیان مسیا و نصارا ، فارقلیط را و ما مهدی نواده ی احمد و پسر ملیکا نواده ی شمعون ، وصی امین تو را ، « فتنه » گران بر کوس رسوایی خود دمیده و هر آینه دست شیطان از آستینشان بیرون آمده و به کشتار اولاد پاراکلیت پرداخته و برای گرفتن دست پیش ، پسر عم ات را متهم می کنند و تمسخر . اوراق آیات خدا را پاره کرده و بلاهت فرزندان بنی امیه را به رخ می کشند که به دروغ خود را پی رو آخرین فرستاده ی خدا می دانند و با همین دست آویز سر بی گناهان را از تن جدا می کنند ( هم آنان که « ریگی » در کفش داشته و صدای کشتار شیطانیشان از فارس تا سیستان ، پی روان ایلیا را می آزارد ) حماقت ره روان دروغین فرزند پسر عم ات ( هم او که نوح نبی شبیرش خواند و نامش آرامش بر کشتی توفان زده اش نشاند و فطرس ملک ، بال سوخته اش را بر قنداقه اش سایید تا نجات یافت ) در شکافتن سر خود و نوزادانشان را به نام فرزند فاطیما می نویسیند .
آقای من ، ای مسیح موعود ! اینک من و ما چشم به راه توییم تا در بیت المقدس ، در این سرزمین موعود بنی بشر ، به اتفاق نواده ی پسر عم ات و نواده ی دختری وصی ات اقتدا کنیم تا ریشه ی « فتنه » آفرینان را از بن برکنیم و یک صدا فریاد کشیم که آری ، در همین فردای خیلی نزدیک ، اسلام تمام دنیا را فتح کرده و کور باد چشم هر « فتنه » ای که این واقعیت را نتواند دید ...
* این نامه اختصاصا به عیسی بن مریم و با اصطلاحات کتب عهد عتیق و جدید و عبری و رومی نوشته شده است .
حاجی آقا ...

مولا ویلا نداشت ،
ولی یارانش یکی از یکی اشعث تر .
سارا نان نداشت ،
چون پدرش جان نداشت .
و یاران پدر سارا یکی از یکی حاجی تر .
***
حاجی آقا درجه اش را کنده بود ، به یاد پدر سارا ،
و درجه ی ارتفاع سنج اش ، در هر پرواز جدّه ، 598 هزار پا را نشان می داد .
و پدر سارا ، پیش از شهادت یک پا هم نداشت .
حاجی آقا سالی دو بار نه ، سه بار ، نه ، چهار بار ، نه ، هفت بار به مکه می رفت ...
***
حاجی آقا سالی هفت بار به مکه می رفت و طواف نساء را هفت دور خسته گی ناپذیر می زد .
حاجی آقا وجدان نداشت ...