تبليغاتX
پنجره

          

 چشم فتنه كور باد*                                                              

یسوع بن مریم : « پس چون آدم بر قدم هایش برخواست در هوا نوشته ای دید که مانند خورشید می درخشید که نص او لااله الا الله ، محمد رسول الله بود . »

آقای من ! اولاد یهودای اسخریوطی باز بر خروشیده اند

اولاد یهودا نیرنگشان را به کار بسته اند

اولاد یهودا به بهانه ی تکریمت ، پسر عمّ تو را به استهزاء گرفته اند

و عمویت اسماعیل ، سر بر بالین هاجر ، از ورای حِجرش ، با دیده ایِ تر ، نگاه نگرانش را از گنبد خضراء پسر عمّ ات بر نمی دارد

چشمان جدّ اعلایت ابراهیم هم گریان است و گاه ، تری آن تا ایوان مسجدِ اَلخلیل هم می رسد

آقای من ! اولاد یهودا اندیشه ی پسر عمّ ات را بمب فتیله ای می دانند و غافل از این که دور زمانی است که خود ، فتیله ی انصاف را پایین کشیده و چراغ ایمان را فوت کرده اند

و یهودای اسخریوطی ، آن گاه که در صدد فروختن مولای خویش به فریسیان بر آمده بود ، همه ی این روزها را می دید و دلش برای اعمال اولادش غنج می رفت ، حال آن که خدای تو اراده کرد تا عذاب او را در همین دنیا تدارک دیده و به صلیبش بکشند و تو را به صعود برساند

آقای من ! اولاد یهودا ، دست در دست باراباس لندهور ، در تلاش اند تا هم چنان نشان اعجازت را محو کرده و تو را ناتوان از معجزه بنمایانند و آن کنند که قوم صالح با شتر اعجازی کرد . باراباس در تمام سرزمین فلسطین و در زیر هر درخت چه ی زیتونی که ایلعازر را می یابد ، هم چون 1975 سال گذشته ، او را تابانده و بند بند بدنش را از هم گسسته و با عربده فریاد می کشد که دیگر اثری از میت زنده شده با دم یسوع نجار وجود ندارد و اسخریوطیان ، شادمانه ، اعمال باراباس را به نظاره نشسته اند و با هم پچ پچ می کنند که هیچ نگویید ، او هم چون فریسیان و دیگر اقوام یهود ، جزیی از قوم برگزیده ی خداست و خدا اراده کرده است که اولاد احمد را با دستان این قوم برگزیده ، تکه تکه کند و هم چنان هیچ نگوییم !

آقای من ، ای یسوع مقدس ! اولاد یهودای اسخریوطی از سال ها پیش از این برای خوش آمد این قوم به اصطلاح برگزیده ، سر بَرنابای حواری را نیز به زیر آب کردند تا شاهد وعده ای را که داده بودی هم چون ایلعازر نابود کنند . برنابایی که آن شب با چشمانی براق و لبانی خندان ، جمله به جمله ی کلامت را کتابت می کرد و در خیلی جاها از یوحنای زیبا رو و متای عجول هم در نوشتن پیشی می گرفت . آن شب پر ستاره ای که همه ی غصه ها را از دل حواریون وفادارت زدود . و آن جمله ی اهورایی که جانی دوباره به دل پر از ترس فیلیپ بخشید . ناتانیل را به اوج آسمان آرزوها برد . با پطروس آن کرد که تو با ایلعازر نکرده بودی . یعقوب را آرامشی ابدی بخشید . آندریاس با آن به پیش گویی های اشعیاء نبی ایمان آورد . توماس به عدالت خدا پی برد . لوقا آرزوی بودن در آن روز را کرد . و مرقس از فکر درک نکردن آن بر خود لرزید . و باز هم برنابای امین ، با تمام وجود آن را بر دل سپرد که ...

« همانا که خدای آفریده گار ما یکی است و من بنده ی خدایم و راغب هستم به خدمت نمودن رسول الله که شما او را مسیا می نامید ... ای خدا ! غیرت شریف تو مرا آتش می زند و خود نمی توانم خاموش باشم . راست می گویم که پسر ابراهیم همان اسماعیل بود که واجب است که از نسل او بیاید مسیا که ابراهیم به او وعده شده بود که همه ی قبایل زمین به او برکت یابند ... »

آقای من ، ای پسر عذرا ! و آن گاه که تو وعده ی آمدن پاراکلیت را دادی ، همه شعفی عجیب در دل خود حس کردند الا یهودا که به انتهای سست ایمانی رسیده حتا تو را هم تکذیب می کرد . چه رسد به فارقلیط یا همان احمد .

آقای من ! و حال امروز در دوره ای که زرتشتیان چشم به راه سوشیانس پیروزگراند و برهمایان ، کریشنا را انتظار می کشند و بودائیان ، بودای پنجم را و یهودیان مسیا و نصارا ، فارقلیط را و ما مهدی نواده ی احمد و پسر ملیکا نواده ی شمعون ، وصی امین تو را ، « فتنه » گران بر کوس رسوایی خود دمیده و هر آینه دست شیطان از آستینشان بیرون آمده و به کشتار اولاد پاراکلیت پرداخته و برای گرفتن دست پیش ، پسر عم ات را متهم می کنند و تمسخر . اوراق آیات خدا را پاره کرده و بلاهت فرزندان بنی امیه را به رخ می کشند که به دروغ خود را پی رو آخرین فرستاده ی خدا می دانند و با همین دست آویز سر بی گناهان را از تن جدا می کنند ( هم آنان که « ریگی » در کفش داشته و صدای کشتار شیطانیشان از فارس تا سیستان ، پی روان ایلیا را می آزارد ) حماقت ره روان دروغین فرزند پسر عم ات ( هم او که نوح نبی شبیرش خواند و نامش آرامش بر کشتی توفان زده اش نشاند و فطرس ملک ، بال سوخته اش را بر قنداقه اش سایید تا نجات یافت ) در شکافتن سر خود و نوزادانشان را به نام فرزند فاطیما می نویسیند .

آقای من ، ای مسیح موعود ! اینک من و ما چشم به راه توییم تا در بیت المقدس ، در این سرزمین موعود بنی بشر ، به اتفاق نواده ی پسر عم ات و نواده ی دختری وصی ات اقتدا کنیم تا ریشه ی « فتنه » آفرینان را از بن برکنیم و یک صدا فریاد کشیم که آری ، در همین فردای خیلی نزدیک ، اسلام تمام دنیا را فتح کرده و کور باد چشم هر « فتنه » ای که این واقعیت را نتواند دید ...  


* این نامه اختصاصا به عیسی بن مریم و با اصطلاحات کتب عهد عتیق و جدید و عبری و رومی نوشته شده است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط کمیل مسعودی |

 

 حاجی آقا ...

... بعضی خاطرشان جمع است / که ناوگان آمریکا / به استخرهای سرپوشیده شان کاری ندارد !

مولا ویلا نداشت ،

ولی یارانش یکی از یکی اشعث تر .

سارا نان نداشت ،

چون پدرش جان نداشت .

و یاران پدر سارا یکی از یکی حاجی تر .

***

حاجی آقا درجه اش را کنده بود ، به یاد پدر سارا ،

و درجه ی ارتفاع سنج اش ، در هر پرواز جدّه ، 598 هزار پا را نشان می داد .

و پدر سارا ، پیش از شهادت یک پا هم نداشت .

حاجی آقا سالی دو بار نه ، سه بار ، نه ، چهار بار ، نه ، هفت بار به مکه می رفت ...

***

حاجی آقا سالی هفت بار به مکه می رفت و طواف نساء را هفت دور خسته گی ناپذیر می زد .

حاجی آقا وجدان نداشت ...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط کمیل مسعودی |

 

   حضرت عشق ! سلام ...

فلک را گهر در صدف چون تو نیست / فریدون و جم را خلف چون تو نیست

حضرت عشق ! سلام . سایه ات مستدام باد . و دیده گان نافذت ، پر فروغ تر .

حضرت عشق ، جناب آقا ! چه قدر ما آدم های سعادت مندی هستیم . چه قدر خدا به ما نظر دارد . چه قدر توفیق در چنته مان جای گرفته ، که ...

که شما ، راه بر مایید و ره برمان . که شما را سربازیم و گوش به فرمان . که شما مراد مایید و ما زنده در عالم مریدی .

حضرت عشق ، مقام عظمی ! سال ها بود رازی را در سینه داشتم و بیم افشایش را در جان . نه از ترس به خطر افتادن جان ، که این ناقابل ، هزاران بار فدای یک گوشه ی چشم ، نگاه تان .

رازی که عدم رضایت افشایش را در سکوتتان خوانده و مرافعه ی نگفتنش را حاضر در دادگاه وجدانم یافته بودم .

حضرت عشق ، امام والا ! ای به فدای آن مهر احمدی تان و آن انصاف علوی تان و آن سیمای حسنی تان و آن آرمان حسینی تان . سال ها بود که همه گان در تاریخی خاص از ماه تیر ، شاد باش ها برای تان می فرستادند و سرورها از برای تان می گرفتند تا بزرگ بدارند روز بزرگ میلادتان را ولی ...

ولی مگر از جمع مریدان عام ، چون من ، چند نفر از راز میلاد شما با خبر بود که چون دیگران آن را به تیر ماه موکول نکند ؟ می دانم که راضی به بزرگ داشت و این قبیل مراسم خاص نیستید . ولی اجازت فرمایید در مصادفت نوروز و ربیع و جشن میلاد نبی و صادق (صلوات الله علیهم) سرّ این راز بگشایم .

چه را که من از این راز با خبر بودم و سال ها در دل برای مولودتان مولودی می خواندم و با تمام جان ، مسروری می کردم . و هیچ گاه آن مرقومه ی متبرکه را که بر دیده گانم نور پاشید و در جواب پیام تبریک زاد روزتان در بیست و چهارم تیر ماه بود را از خاطر نخواهم برد که ... : " فرزند عزیزم ! ممنون از بذل توجه تان نسبت به روز تولد بنده . ولی من متولد فروردینم نه تیر ماه ! " 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط کمیل مسعودی |

 

 سر آغاز

ان ربکم الله الذی خلق السمٰوٰت و الارض فی ستة ایام ...

در روایات است که نوروز ، آغاز آفرینش است و در مصحف کریم آمده که حضرت آفریده گار ،‌ خلقت زمین و هر آن چه در آن است را در شش روز بیآفرید ... یعنی تا شش روز پس از آغاز بهار و نوروز .

و در روز هفتم از نوروز ، پنجره ای رو به آسمان آفرینش گشوده شد . گشایشش مبارک باد و شما هم پنجره ی دلتان هماره رو به این آسمان گشوده باد . 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط کمیل مسعودی |