او « عزیزِ احمد » است
می گویند برایش دعا کنید . می گویند هر آن امکان پروازش هست . می گویند او رفتنی است . می گویم از اول هم نبود که حالا بخواهد برود . می گویم اصلا بگذارید برود ، بگذارید بپرد . چرا بال و پرش را می بندید ؟ مگر او برای این جا است که پا بندش می کنید ؟ می گویند شطح می گوید نه شعر . می گویند شطح در لغت بیان امور و رموز و عباراتی است که وصف حال و شدت وجد را کند و ظاهرا از آن بوی خود پسندی و ادعا و خلاف شرع استشمام شود . می گویم خلاف شرع که جای خود دارد ، او کافر به هر خود پسندی است . می گویند او چرا این قدر برایت عزیز است . می گویم او شاعر دردهای پنهان من است . او شاطح « رودخانه ی رؤیا » ی من است . او نور را دیده و آن را هوار می کشد . او چون شاعران بزدل این روزگار ، در چمن زار جوایز ادبی شیطان غلت نمی زند . او از سرچشمه ی زلال ولایت آب می نوشد . می گویم مگر نشنیده اید که چه سرفرازانه اذعان می کند که « آقای خامنه ای دست ما را به دامن خورشید خواهد رساند . آقای خامنه ای برای دل های خونین ما که افق گرفته ی عاشوراست ، چراغ نیمه ی شعبان را خواهد افروخت . آقا ی خامنه ای خانه های گلی ما را در کوچه ی بنی هاشم ثبت نام خواهد کرد . آقای خامنه ای ... » . می گویند او مجیز گوی حکام است . می گویم تا باشد ، نور حاکم باشد . می گویم مجیز نور را گفتن سگش شرف دارد به کُرنش در برابر ظلمت . می گویم سروده های زخمی اش از برای « زهرا » ی مرضیه را خوانده اید ؟ می گویم آه جان سوز کوچه ی بنی هاشم را از نفس او شنیده اید ؟ می گویم دل تنگی های « علی » را در چاه تنهایی او نیوشیده اید ؟ می گویم او برای دینش می سرود . نه برای دنیای خیلی ها . می گویم در آن سوی دور دست ، کسی منتظر اوست . و آن منتظر کسی نیست جز « رسول » . آخر او « عزیز احمد » است .
« احمد عزیزی » را می گویم ...