گُلآب

باران، ريز و يكريز ميبارد. نسيمي ملايم، موجي نرم روي آبگيرهاي جابهجاي خيابان ميسازد. خنكاي بهاري، صورتها را مينوازد و رقص بنفشههاي رنگارنگ در اين نسيم و خنكا، طراوتي مضاعف به جدول ميان دو طرف خيابان ميبخشد. هر از گاهي چند قطره باران با اين نسيم خنك از شيشهي نيمه باز پنجرهي خودرو به صورت مرد ميپاشد. صداي زنگ پيامك، مرد را به خود ميآورد. به آرامي چشمش را به طرف گوشي ميگرداند. از آينه مياني خودرو و بعد آينهي بغل نگاهي به پشت خود مياندازد. در عين حال از سرعت نرم خودرو به شكل محسوسي ميكاهد. نگاهش از لابهلاي برف پاككنها تابلوهاي كنار خيابان را ميكاود. كمي جلوتر، لب خيابان، جايي براي توقف خودرو با تابلوي مخصوص يافته و در آنجا ميايستد. كمربند ايمني را كمي جابهجا كرده ، ترمز دستي را ميكشد.
- «نون يادت نره!»
لبخندي مليح بر لبان مرد مينشيند. چشم به ساعت ديجيتالي روي تاكسيمتر چرخانده و از روي عادت نگاهي به آسمان مياندازد تا خورشيد را در ميانهي آن ببيند. و باز هم لبخندي مليح و سر تكان دادني از روي بيحواسي. گوشي را روي داشبرد گذاشته و با خود چيزي زمزمه ميكند: «مثل اينكه خورشيد خانوم نميخواد از مرخصي سه روزهش برگرده!»
در اين بين، شلوغي اندكي، كمي جلوتر از محل توقف و در پيادهروي مجاور، نظرش را جلب ميكند. نگاهش را تيز كرده و دقيقتر ميشود.
- «نه، واقعا نونواييه... الحمدلله. اينم از قسمت امروز!»
در حالي كه با يك دست، مقداري از پولي كه از صبح كار كرده را از زير روكش داشبرد برميدارد، با دست ديگر كمربند ايمني را آزاد ميكند و طبق معمول بدون آنكه شيشه را بالا كشيده و يا در خودرو را قفل كند راه نانوايي را پيش ميگيرد. چند قدم تا نانوايي را خيلي معمولي سير كرده و از اينكه چترش را از خودرو نياورده مسرور است و در حاليكه چشمانش را ريز كرده، سعي ميكند مسير بارش باران را دنبال كند كه به نانوايي ميرسد. پيش از او دو مرد و يك پسربچه در صف نان ايستادهاند كه منتظر شروع پُخت مجددند. مرد به آرامي پشت سر پسرك قرار گرفته و به شكلي كه ديگران بشنوند سلام ميكند. همه به طرف صدا برگشته و با صداهايي در هم جوابش را ميدهند. پسرك كه چتر بالاي سرش، مسير ديدن صورت مرد را مسدود كرده، آن را كنار كشيده و او هم سلام ميكند. مرد با همان لبخند هميشهگي، لحن كودكانهاي به صدايش داده و سلام مجددي به پسرك ميدهد: «سلام، آقا! خسته نباشي.»
- «ممنون»
پسرك اين را گفته و با ديدن دسته كليد در دست مرد، از جاي خود سرك كشيده و تاكسي زرد و تميز او را ورانداز ميكند و نگاهي گرم به صورت مرد مياندازد و مرد هم باز اينبار لبخندي تحويلش ميدهد.
نفر جلويي پسرك كه پيرمردي است سالخورده با پالتويي بلند و كرم رنگ و شانههايي نمور از ريزش آرام باران، در حاليكه كلاه شاپوي خود را نيمه از سرش برداشته، دستي بر سر كمپشت خود كشيده و از نانوا ميپرسد: «شاطر آقا! فردا هم پُخت داريد؟»
شاطر هم درحالي كه با دقت، چانههاي گرد شدهي خمير را در كفهي ترازوي ديجيتالي گذاشته و در هر بار توزين آن، نيشگونوار كمي به خمير ميافزايد، از همانجا با صداي بلند ميگويد: «آره حاج آقا. الآن يه مدته تصميم گرفتيم ديگه تعطيلي نداشته باشيم. روزي يك ساعت و نيم از كارمون كم كرديم و عوضش هر روز در خدمتتونيم.»
- «خدمت از ماست بزرگوار. خدا خيرتون بده. ايشالله سفرهتون هميشه پر بركت باشه... آره بابا جون. اينطوري مردم هم سفرهشون خالي از نون نميمونه. آره بابا. خدا خيرت بده.»
جملهي پيرمرد كه به پايان ميرسد، به آرامي به عقب برگشته و مرد را خطاب قرار ميدهد.
- «اينطوري خيلي بهتره. الآن يه دونه بربري ميگيرم واسه ناهار و شام. فردا صُبم يكي ميگيرم واسه صبونه و ناهار. همش دو نفريم ديگه. هم نون بيات نميشه و حروم، هم برشتهش بيشتر ميچسبه... هه هه هه هه...»
مرد هم با خندههاي او ميخندد و زير لب زمزمه ميكند: «الحمدلله»
شاگرد نانوايي در حاليكه از پشت كوره بيرون ميآيد، با عجله آستينهاي تا روي آرنج بالا زدهاش را پايين آورده، دكمهي سر آستين را با دقت و سريع بسته و با كف دست، اضافهي آب وضو را از پهناي صورتش ميگيرد و پاروي نانوايي را جلوي شاطر ميگذارد و با يك يا علي او را متوجه خود ميكند.
دقايقي از قرار گرفتن چانههاي پهن شدهي خمير در كوره نگذشته كه شاطر يكي يكي نانها را وارسي ميكند تا با اطمينان از خوب پختنشان، سري اول را روي پيشخوان بگذارد.
نفر اول، دو نان پيچيده در روزنامهي باطله از شاطر گرفته پولش را ميپردازد.
- «شما پدر جان؟»
شاطر اين را به پيرمرد ميگويد. پيرمرد هم بدون جواب، پسرك پشت سرش را به جلو راهنمايي كرده و ميگويد: «تو اول بگير بابا جون. من عجله ندارم.» پسرك كه تا الآن كلي اين پا آن پا ميكرد تا نوبتش برسد، بدون آنكه متوجه شود پيرمرد نگراني را از چهرهي معصومش خوانده بوده، ممنوني گفته و دستهي چتر را به سمتي خم كرده و از شاطر يك عدد نانش را پيچيده در روزنانهاي باطله گرفته، به زير بغلش ميزند تا داغي آن دستش را نيازارد. بعد با عجله به سمت خيابان ميرود و با احتياط پا روي خط عابر پياده ميگذارد كه از دور اتوبوسي را در حال نزديك شدن ميبيند. پسرك براي رفتن ترديد ميكند. پيرمرد كه حالا نانش را از شاطر گرفته با ديدن پسرك، صدايش ميكند.
- «وايسا بابا جون. وايسا با هم رد شيم.»
وقتي پيرمرد هم به لبهي خيابان ميرسد، اتوبوس ديگر در چند متري آنهاست كه با ديدن آن دو نيش ترمزي زده و پيش از رسيدن به خط عابر، كاملا توقف ميكند. پيرمرد كه حالا دستهاي سرد پسرك را در مشتش جاي داده، سرش را بالا گرفته تا رانندهي اتوبوس را ورانداز كند. راننده با لبي خندان و حركات دو دست به نشانهي تعارف، منتظر عبور آنها ميماند. پيرمرد هم با بلند كردن دست، تشكري كرده و همراه پسرك از روي خط عابر ميگذرند تا به آن سوي خيابان بروند.
مرد كه در حال پيدا كردن اسكناس مناسب، اين صحنه را ميبيند، رو به شاطر مثل قبل، واژهي «الحمدلله» را تكرار كرده و پول نانش را ميپردازد. شاطر هم با يك «خدا بده بركت» نگاهي به آسمان انداخته و ميگويد: «بارونم باروناي امروزي. قبلنا فقط بلا ميباريد. الآن سه روزه شكر خدا آسمون گلآب رو سر مردم افشون ميكنه. شهر رو چه طراوتي گرفته.» مرد كه حالا در بخار برشتهگي نان گم شده، با شاطر همنوا شده و حرفش را تصديق ميكند:
- « آره والله. خدا رحمتش رو هيچ وقت ازمون دريغ نكنه. بذار بباره. اين بارون نشونهي رحمته. يا علي آقا شاطر!»
- «يا علي آقا جون. به سلامت.»
شاطر اين را ميگويد و بقيه نانها را به ميخهاي روي ديوار ميكوبد تا انباشت آنها موجب خمير شدنشان نگردد.
مرد حالا داخل خودرو جاي گرفته و نان تا شده را هم با روزنامهاي كه شاطر دور آن پيچيده بود در كابين عقب قرار داده است. پس از آنكه مرد استارت خودرو را ميزند، با آرامي پيچ راديو را هم گشوده و راه ميافتد. از راديو صداي گويندهي خبر به گوش ميرسد. مرد پيچ صدا را بيشتر ميكند.
- «... اين گزارش ميافزايد كه تعرضات غربيها به كسانيكه در راه عزيمت به بلاد اسلامياند، افزايش يافته است.»
گويندهي خبر كمي مكث كرده، سپس با شور و هيجان ادامه ميدهد: «شنوندهگان عزيز! به خبري كه هماكنون به دستم رسيد توجه فرماييد... در دومين سالگرد آزادي و فتح سرزمين فلسطين و اولين سالگرد آتشبس بين قواي اسلام و جنود كفر، نماز جمعهي هفتهي آينده، به امامت حضرت صاحبالامر صلواةاللهعليه و با حضور جناب عيسيبنمريم عليهالسلام و جمع كثيري از مؤمنين سرزمينهاي گوناگون در قدس شريف برگزار ميگردد. به همين منظور پيامي از جانب آن حضرت صادر گرديده كه متن آن پيام بدين شرح است... بسم الله الرحمن الرحيم... و قضينا بنياسرائيل في كتاب لتفسدون فيالارض مرتين و لتعلون علوا كبيرا، فاذا جاء وعد اولاهما بعثا عليكم عبادنا اولي باس شديد...»
گوينده همچنان در حال خواندن پيام ميباشد و مرد نيز گوش دل به آن ميسپارد. با پايان يافتن قرائت پيام، مرد دست خيس از بارانش را از پنجرهي خودرو به داخل آورده، نگاهي به كف آن كرده و با به خاطر آوردن واژهاي كه شاطر در وصف باران اين سه روز ساخته بود، زمزمهگونه باز هم تكرار ميكند: «الحمدلله»! و بعد صورتش را با گلآب متبرک ميكند.